کوبیدن بر طبل جنگی ویرانگر
همه ما میدانیم که بعد از جنگ سرد، جهانی تک قطبی به سرکردگی آمریکا به گونه ای افسار گسیخته تاکنون بر طبق منافع خویش همه چیز را به پیش رانده است. بدیهی است که در این شرایط جنگ افروزی و اوباشیگری بی معنایی که نه توانایی مقابله و نه تغییر وضعیت حقوقی بین الملل با همه ضعفهایش وظیفه اوست، سفاهت سیاسی بی معنایی را به نمایش گذاشته است. سردمداران سیاست خارجی ایران، درست در چنین شرایطی به زعم خویش پایبندی خود را به آرمانهای انقلاب اسلامی و نمایش قدرت را یادآور میشوند، در حالیکه با مواضع سیاسی خود در این مدت، هیزم آتش جنگی ویرانگر را بر افروخته می نمایند که نه تنها امنیت و زندگی طبقات فرودست جامعه بلکه موجودیت اقتدار ارتجاعی آنها را نیز به خطر انداخته است. آشفتگی و سراسیمگی از سرتاپای وجودشان باریدن گرفته و تناقض در موضعگیریهایشان به وضوح آشکار است. مشخص نیست که تا چه اندازه ظرفیت سازش بین المللی با این وضع باقی مانده است. اما پر واضح است که کوبیدن بر طبل جنگی ویرانگر نه تنها زندگی اقشار فقرزده جامعه را با تهدید و آتیه ای ابهام انگیز روبرو خواهد کرد بلکه دودمان فرتوت چندین ساله ارتجاع حاکم را بر باد خواهد داد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 22:1  توسط سالار پاشایی
|
سرگردانی هویت و آسیبهای خطرناک حاصله
بحث نمودن از هویت و جوانب مختلف آن شاید مستلزم تعمق و کاری همه جانبه باشد که منظور نگارش این سطور نیست و به تنهایی نیز خود را ملتزم به جوابگویی آن نمیداند. در جستاری گذرا تنها بر یک نکته و بخشی مشخص از سر فصل چنین بحثی تاکید خواهم کرد که شاید(البته از نظر نگارنده) بیش از هر چیزی در جامعه با آن درگیر باشیم. هویت افراد در جامعه و سیر تحولات زندگی او به مثابه فرد، برآمده از موقعیتی طبقاتی است که به لحاظ اقتصادی در آن افتاده است، بدیهی است که خواه ناخواه مناسبات اجتماعی، شکل گیری شخصیت و کسب موقعیت اجتماعی، پیوستگی و ارتباط خیرهکنندهای با آن را باخود به دنبال دارد. بدان معنی که پرورش اجتماعی و اخلاقیات برآمده از آن، برآیند سنتزی است که اکثراً با تغییر چنین موقعیتی، همه جوانب مختلفش را تحت الشعاع قرار خواهد داد. با دوری گزینی از هر نوع مطلق انگاری و بدون اینکه به سراغ دیگر دلایل این امر از جمله نوع سیستم سیاسی حاکم در جامعه برویم، با این حساب هویت طبقاتی فرد در بسیاری از مواقع، تعیین کننده و ریشه اصلی موارد یاد شده در زندگی و سرنوشت فرد را شکل میدهد. با بررسی اجمالی و از نگرشی انتقادی و بدون اینکه به غرقاب پوزیتویسمی انتزاعی افتاده باشیم، در مییابیم که کل نظام اجتماعی چه ترکیب ناهمگون و بهم ریختهای را در خود جای داده است. تنها با درکی صحیح و علمی که نشات گرفته از رویکردی واقع بینانه و عدالتخواهانه است، خواهیم توانست چالشهای کلان و راهکارهای اساسی را برای آسیب دیدگیهای حاصله از آن تعیین نماییم، (امری که هدف اصلی این نوشتار را تشکیل نمیدهد.)
در این میان خطرناکتر از هر چیزی عدم شناخت و درک عمیق و علمی فرد در جامعه از هویت واقعی خویش است که ناخواسته فرد را بنا به موقعیتی اجتماعی که کسب نموده در هر عرصهای که انتخاب نماید، به منجلاب اخلاقیات و مناسباتی گرفتار میآید که صرفاً میتوانیم نام "هویتی سرگردان" را برای آن انتخاب نماییم. این سرگردانی هرگز جایگاه واقعی خود را پیدا نکرده و حاضر است هر چیزی را برای نیل به مقاصد شخصی خویش آنهم در اوج آشفتگی به خدمت بگیرد. در اینجا دیگر نه ثبات شخصیتی، نه آرامش و نه درکی عمیق و مسئولانه در برابر جامعه معنا خواهد داشت. گریز مدوام از واقعیات، منفعت پرستی شخصی، فرصت طلبی و گاهاً جبونی به خصائص بارز فرد مبدل شده و در مسیر آتی زندگی نیز او را همراهی خواهد کرد. این امر در حوزه سیاست( البته با رویکرد سیاسی ذکر شده در فوق) تصویری به لجن کشیده از خود به نمایش میگذارد که به هیچ وجه توانایی پنهان کردن اخلاقیات خویش را در هیچ موقعیتی نخواهد داشت. چرا که فروغلطیدن به عرصه قدرت و روابط سلطه با چنین وصفی که تاکنون از آن سخن راندیم، دیگر نه تنها رسالتهای واقعی سیاسی و مبارزاتی بلکه آرمانها و اعتقادات معین را نیز فدای زیستن و ماندن در گردونه روابط سلطه و مناسبات حاصله از آن خواهد کرد. دیگر فریب و نیرنگ سادهانگارانه و اخلاقیاتی نازل در اوج فرومایگی به خدمت عقلانیتی ابزاری در خواهد آمد که افقهای محدود توام با دریایی حرص و ولع، به هویت واقعی فرد تبدیل میشود. آزادگی و دمکرات منشی مقطعی نیز به سرپوش همه این واقعیات مبدل میگردد، آسیبی رنج آور که در دراز مدت و در منصب قدرت به همکیشان خود نیز رحم ننموده و حذف فیزیکی نیز برایش به امری بدیهی و روزانه تبدیل میشود.
بررسی آسیب شناسانه چنین امری مستلزم ابعاد فراوانی از این مسئله است که تنها و تنها با تعهدی مسئولانه و با زدودن اخلاقیاتی نازل و در دست داشتن پروژهای همه جانبه، تغیییر خواهد کرد. علاقه مندان به حوزه سیاست باید با تحلیلی نظری و جدی، بنیان پروژهای کلان را پایه گذاری نمایند که بتواند پرورش سالم افراد و تعیین سیستمی کارآمد و مدیر را جامه عمل بپوشاند. اگر آزادیخواهی، عدالت جویی، و تعهد در برابر سرنوشت میلیونها انسان رنجدیده در جامعه معنای خود را هنوز از دست نداده است، باید به چنین آسیبهایی و تلاش برای اتخاذ راهکار درست در عرصه سیاست اندیشید و چنین تعمقی را نیز به دیگران منتقل نماییم.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 16:52  توسط سالار پاشایی
|
شرق، در سوگ آزادی
دیر زمانی است که بخش زیادی از مشرق زمین، یعنی جایی که بر بازماندههای فروپاشی امپراطوریهای عظیم و نامدار تاریخ شکل گرفته(خاورمیانه) از دیگر مناطق این کره خاکی در همه عرصهها عقب مانده است. جغرافیایی که مهد ارتجاع، تعصبات قومی و مذهبی بوده و نهایتاً خونریزیهای تراژیک بیشماری در آن به وقوع پیوسته است. بازماندن از پروسهی تکامل اجتماعی به موقع همانند جهان مدرن و طی نشدن روند مدرنیزاسیون، عواقب زیانبار فراوانی را بر این بخش از جامعه انسانی تحمیل کرده است. اقتصاد، فرهنگ، اجتماع و سیاست و... پیوسته در دام واپسگرایی مذهبی و بافت سنتی انسانی آن از آسیب دیدگان اصلی این وضعیت بودهاند. استعمار و استبداد همچون بدیهیاتی همیشگی از سدههای گذشته تاکنون توسط ابرقدرتهای جهانی پراکتیزه شده است به طوری که اثرات زیانبار آن در اعماق فرهنگ مردمان این سرزمین رسوخی باور نکردنی نموده است. تراژیکتر از هر چیزی در این میان "آزادی" است که قربانی گشته است. نه چکمهی استعمار(در قامت آزادیخواهی) علی رغم فریبکاریهایش، آزادی را نهادینه کرد و نه آزادیخواهان استبدادگرا به وعدههایشان عمل نمودند. همگی فرزند خلف آزادیکشی در این سرزمین بودهاند.
بازماندن از تکاملی تاریخی، پس راندن مبارزات طبقاتی و ممانعت روند در حال جریان دموکراتیزاسیون، پایمال نمودن حقوق دمکراتیک، سرانجام نطفهی استبداد و آزادی کشی را به پیش رانده است. آری آزادی هر روزه هزاران بار در این سرزمین مدفون میشود و میمیرد. افقهای غبار زدهی رهایی تا واپسین لحظات ایستادگی میکنند شاید که سوسوهای دفاع از انسانیت تلفیق با مبارزهی واقعی خود شوند و نوید بخش نیل به آزادی شوند. انگار هزینهی نیل به آزادی در این دیار برای طبقات مختلف و ملل تحت ستم بیش از هر جای دیگر دنیا، بسی سنگین و گرانبار به نظر میآید.
در حالی که این بخش از مشرق زمین به مرکز ثقل تحولات جهانی مبدل شده، پیکرهی بشریت بیش از هر جایی دیگر زخم برمیدارد و غرق در خونابهی خود میشود. نباید در سوگ آزادی نشست و عرصه را واگذار کرد چرا که چشم اندازی جز فنا شدن حقیقت را به دنبال نخواهد آورد. نفی نهادهای تحمیلی سلطه و روابط فرومایهی آن را باید فرودستان، پیشتاز سنگرش باشند تا که آزادی و عدالت را از فروافتادن به کام مرگ نجات داده و رهایی همیشگی به بار بنشیند. باید به در سوگ نشستگان آزادی گفت که افق مبارزهی تاریخی بشریت هنوز زنده است.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 0:59  توسط سالار پاشایی
|
دمکراسی مردانه
به بهانه سالروز جهانی زنان(هشتم مارس)
دمکراسی به مثابه یکی از مهمترین دستاروردهای بشریت، علی رغم تمامی ضعفها و کمبودها، مي خواهد تصویری ایدهآل از زندگی اجتماعی انسانی ارائه بدهد. چشم انداز آتیهی هر جامعهای از جوامع عقب مانده تا پیشرفته و مدرنترین آنها، ممارست و نیل به دمکراسی را به جایگاهی بالاتر ارتقا داده و در این راستا گام برمیدارند. مشارکت مستقیم و حاکمیت اکثریت تودهای جامعه بر خود و سرنوشت سیاسی جامعه که از سدههای گذشته همچون پیکرهای که مدام تراش داده شده در نظریه و عمل، تکاملی تاریخی را متحمل شده است و شاید درستترین و مقبولترین تصویری باشد که ما آنرا مفروض نمودهایم.
غیر قابل اغماض است که جامه عمل پوشیدن ایدهآل این تصویر از فراز و نشیب مبارزات خونین جنبشهای اجتماعی مختلف و پیکارهای طبقاتی بی پایانی تا بدینجا و بدین مقطع، جسهی زخم خورده و خون آلود خود را به دنبال کشانده است. قربانی دادنهای انسانی بزرگ که گاهاً تراژیکترین صحنهها را به نمایش گذاشته است و هزینههای سنگین بیشمار دیگری در این راه از یاد نرفتنی و بخشی از گردانندگی چرخ تاریخ را بر دوش دارد.
اما در عصری که هنوز دمکراسی و کاروان دمکراسیخواهی به سرمنزل اصلی خویش نرسیده است، بیشتر به خطا چنین پنداشته میشود که تجربههای دمکراتیک کنونی، ایدهآلترین تصویر از دمکراسی مورد نظر است. غافل از اینکه تمامی این دستاوردها در انحصار قدرت مسلح به فرهنگ مردسالارانه قبضه و مورد استعمال قرار گرفته است. عملاً نصفی از جامعه بشری یعنی زنان در تمام عرصهها(سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و....) به حقوق واقعی خویش نائل نگشتهاند و اینبار با خشونتی مدرن و افسار گسیخته و با ساز و کارهای قانونیتری پایمال و به حاشیه رانده شدهاند. زنان تحت ستم، از یاد رفتگانی هستند که در مبارزهای چند صد ساله در سنگری واحد با مردان و بعضاً مستقلانه در جنبشهای دمکراسیخواهانه مشارکت مستقیم و فعالانه داشتهاند، ولی دریغا که به سرعت قدرت حاکم و ابزارهای نهادینه کردن سلطه، زنان را بازهم از محک فرهنگ مردسالارانهی خود گذراند و زنجیرها و قید و بندهای ستم و اسارت هرگز به معنای واقعی خویش پاره نگردید.
وضعیت زنان در دامان سنت، ارتجاع و کونسرواتیسم مشخص است که چگونه به قهقرای واپسگرایی مفلوک میشوند و هم اکنون نیز در اکثر نقاط جهان، علی الخصوص خاورمیانه عیان است که نیازی به بیان آن نیست. هرگز حضور معدود زنانی در راس برخی از نهادهای قدرت جهان مدرن و جامعه، به معنای رهایی و برابری زنان در آن تجربههای مشخص نبوده و هرگز سرپوشی برای دمکراسی مردانه و قدرت نابرابر زنان در برابر مردان و حقوقهای پایمال شده و ستمهای مضاعف نبوده است. اگر لیبرالیسم سعی در توجیه و طبیعی جلوه دادن چنین وضعیتی دارد، زنان و جنبش حقخواهانهی آنها نباید از پیکار تاریخی خویش باز بمانند. اگر فمنیسم در این میان نقطه قوت و مکانیزمی جهت نیل به خواستههای دیرین زنان است، باید پیکار و مبارزه در همهی عرصهها را برای رهایی از قید و بند اسارت و نیل به حقوق برابر به کار بست. نه دیگر همشکل شدن مقلدانه با مردان و نه تن دادن به قلمرو مردسالاری و تابعیت ظاهراً دمکرات منشانه از سلطه دمکراسی مردگرایانه، برای زنان چارهساز است و نه اقناع و دم فروبستن در برابر چنین وضعیتی. زنان تحت ستم و رنجدیده، راهی جز دریافتن هویت حقیقی، دنیای خود و پافشاری بر حقوق واقعی خویش در مبارزهای بی امان با خود ستیزان چیز دیگری در پیش رو ندارند و این، دیالکتیک پیکار تاریخی بازمانده از آرمانهای خویش است که مردسالاری، ارتجاع، ستم مضاعف طبقاتی و جنسی، موانع جدی این راه بوده و هستند.
از راهی هزاران ساله میآیم
پایمال تر از همیشه
پیکر زخمی و به خون آغشتهام
هنوز در معرض له شدن است
و هویتم در مسیر انکار
باید رهایی یافت
و آزادی را تجربه کرد
اگرچه تنهاتر از هر زمانی ماندم.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 21:51  توسط سالار پاشایی
|
سياست تبهكارانه
سالهاست كه حوزهي پر افت و خیز و پیچیدهی سیاست، گریبانگیر و آلودهی متدها و کنشگرانی شده است که اگر آنرا از منظری آسیب شناسانه و گذرا مورد کنکاش قرار دهیم، استنتاجهای عینی ناخوشایندی به دست خواهیم آورد. تفاوت فاحش مابین پراتیک و نظریات و تئوریهای شفاهی و نگاشته شدهی حوزهی سیاست، تصاویر و نتایج عملی کاملاً جداگانهای از آنچه رسالت واقعی سیاست را در جامعه از مدتها پیش وعده داده بود، به بار آورده است. آنطور که قبلاً هم بدان اشاره نموده بودیم، سیاست اساساً با مرتفع ساختن نیازها، اقدام برای حل تضادها، حفظ منافع کلان و امنیت انسانی، سعی در اداره جامعه به بهترین نحوآنرا دارد و طبعاً به کاربردن قدرت به طرقی اصولی و نقشهمند، در راس تمامی امور قرار گرفته است. تلاش برای رشد و ارتقای جامعه، اقتصاد و فرهنگ نیز از امورات غیرقابل انکار چشم انداز سیاست محسوب میگردد. اما سالیان مدیدی است که شمار کثیری از پراتیسینها و چهرههای برجسته این عرصه تحت نام دفاع از دمکراسی، عدالتخواهی و دفاع از حقوق انسانی و....... ماندن بر کرسی قدرت و حفظ نهادهای سلطه آن در دستگاه حاکمیت را با مقاصد و امیال شخصی و گروهی خویش تلفیق نموده و در اوج ریاکاری، سنتزی تحت لوای "سیاست مصلحت جویانه و منطبق با منافع جهانی روز" را به خورد کنشگران اجتماعی در سطوح مختلف دادهاند. حرکت کردن در جهت حفظ قدرتی مطلق و غیر قابل انتقاد در هر ظرف و با هر ابزاری از سازمان و حزب سیاسی گرفته تا کنترل انحصارطلبانهی نهادهای قدرت، تحت پوشش هرنوع ایدئولوژی و مذهبی، مبنا و نطفهی اساسی دیکتاتوری و استبدادهای ضد دمکراتیک را درخود پرورش خواهد داد.
بدون شک آلوده شدن سیاست در عرصه عمل به چنین آسیبها و متدهای منفی و ناسالمی، قدرت سیاسی و جامعه را به مسیرهای خطرناکی هدایت مینماید. بدیهی است که حفظ قدرت مطلقه سیاسی، نیازمند مریدپروریها و فروغلطیدن به فالانژیزمی متعفن در سطوح مختلف بدنه سیاسی و بدنه اجتماعی جامعه میباشد که ضامن هر نوع افسارگسیختگی و ادامه حیات قدرت حاکم است. اگرچه دیپلماسیهای نمادین اخلاقی و سفسطهگریهای سیاسی، گاهاً افکار عمومی کنشگران سیاسی_اجتماعی جامعه را به کجراهه میکشاند، اما هرگز این نوع سیاست تبهکارانه، واقعیات غیر قابل انکار را پشت چنین متدهای سیاسی کاذبی برای همیشه لاپوشانی نخواهد کرد و توانایی چنین امر گران وظاهراً مشروعیت داری را نخواهد داشت. بارزترین نمونهی عملی چنین آلوده شدنی در کشورهای آفریقای جنوبی در قرن بیستم به خوبی مورد اشاره است. کشورهای آفریقای جنوبیای که بعد از سالها مبارزه بر علیه استعمار و استثمار خارجی و خونریزیهای تکان دهنده، در آرزوی استقلال و رهایی و نیل به آزادی به موفقیتهای چشم گیری نائل آمدند، اما بعد از کسب استقلال طی مدت زمان کمی و بسرعت به منجلاب فساد و بوروکراسی خانوادگی پیچیده و دیکتاتورمنشی بی حد و مرزی سوق پیدا نمودند. پر واضح و مبرهن است که مریدپروری و حفظ منافع محفلی و گروهی، به مثابهی مبنای دولتمداری و ادارهی جامعه، هرگز نوید بخش آزادی، استقلال و عدالت اجتماعی نگردید و منجلابی فاسدتر از هر زمان را در این مناطق جامه عمل پوشاند........
بیگمان تلاش برای سالم نگه داشتن حوزهی سیاست از چنین تبهکاریهایی، وظیفهای است سنگین و پرزحمت. ولی قبل از هرچیز، به انتقاد کشیدن آگاهانه و اصولی چنین متد و کنشهایی که حقیقتاً اخلاقیاتی نازل و مطرود را به خدمت گرفته است، در هر عرصهای نیازی است واقعی و ارزشمند که خدمت به جامعه انسانی را در افق نهایی خود قرار داده است، چیزی که بخشی از آن محصول خصلت سلطه جویانه فرد و سواستفاد از تمرکز و انحصار قدرت در جامعه است. واقعیت اینست که نه "سیاست"، میراث فرتوت قدرتمداران تبهکار است و نه تلاش در راه آزادی و دفاع از قدرتی کارآمد و سالم، در انحصار میراثداران رسوب یافته عرصه سیاست ..........
+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1384ساعت 21:45  توسط سالار پاشایی
|
سیاست در گذر زمان
شاید آنگونه که بسیاری از اندیشمندان و فیلسوفان سیاسی از قرون قبل نگاشتهاند، اساساً سیاست و علم ذیربط آن، برآیند پاسخگویی به یک پرسش که چه کسی باید در جامعه حکومت کند؟ باشد. اما تعاریف و اشکال فراوانی که به لحاظ تئوریک از آن ارائه شده، هرگز اشتراکات آنچنان قابل چشمی را باهم نیافته و مخرج مشترکی را به منصه ظهور نرسانده است. شکی در این نیست که علم سیاست در معنای خاص خود بر زیر بنای فلسفهی سیاسی آنهم از زویای نگرشی گوناگون و منتج از رویکردهای مختلف شکل گرفته است
. فلسفهی سیاسی با تعمقی علمی در صدد جستجوی حقیقت در بستر سیاسی جامعه و در خلال تنظیم راوبط حاکمیت و تودهها، فلسفیدن و تشریح و تالیف آنرا بر عهده گرفت. از افلاطون و سقراط گرفته تا سدههای میانه و از عصر روشنگری با سردمداری ماکیاولی تا دوران مدرن و مارکس، تئوریزه کردن خصائل انسانی و ضرورت تبعیت از تغییرات و تنظیم روابط با نهاد قدرت و روند متقابل آن نیز از کانال سدههای متوالی، راهی هزاران ساله را پیمود. تلاش برای تلفیق دفاع از حقوق و آزادی فردی و اجتماعی تودههای جامعه و مشروعیت اقتدار بلامنازع نهاد قدرت و اقتداری مطلق و گاهاً انتقادپذیر اما اساساً شایستهی حکمرانی، برای دوران مدیدی علیالخصوص در اروپا به مانیفست و تئوری اصلی و زیربنایی شکل گیری استبداد و دیکتاتوریهای معاصر انجامید و نهایتاً نافرجامی و نا کارآمدی این بخش از تئوریها را در پراتیک به نمایش گذاشت. هرچند شکل گیری "دولت مدرن" در غرب بر مبنای تئوریهای فیلسوفانی همچون(لویاتان) توماس هابز و همچنین جایگاه فلسفه كساني چون جان لاک، مونتسکیو و ژان ژاک روسو در اخلاقیات و پیروی از آنها نقش بسزایی ایفا نموده است، اما استحالهی تدریجی دهههای گذشته، حاکی از فارغ شدن سیاست مدرن معاصر از قید و بندهای این بستر حجیم تاریخی_تئوریک میباشد.
سیاست مدرن حتی با رهانیدن خویش از گسترهی ایدئولوژیزه شدنی چند سویه(که سرتاسر قرن بیستم را تحت الشعاع خود قرار داده بود)، گام در عرصهای بر آمده از بازتعریفهایی گوناگون نهاده است. سیاست به مثابهی یک نوع فعالیت آگاهانهی بشری که سعی در ادارهی تضادها، رهایی از بحرانها، حفظ منافع و رفع ضعفهای زندگی سیاسی تودههای جامعه دارد، بازهم در عصر نوین خویش، با چالشهای فراوانی دسته و پنجه نرم مینماید که نهایتاًٌ ادارهی جامعه به بهترین نحو را استراتژی اصلی خود قرارداده است. اگرچه بازیگران سیاسی هر از گاهی پراتیکاً تصویر و وجههای غیر قابل قبول از قدرت مانور خویش نشان داده و نهایتاً حفظ قدرت و منافع و اشاعهی فساد و بیحقوقی را بسط دادهاند، اما بیگمان مسیری که سیاست مدرن در عصر کنونی نیز باید آنرا محوریت خود قرار داده و در چنین راستایی گام نهد، به چالش کشیدن بنیادین روابط "سلطه_ مطیع" و تلاش برای ادارهی جامعه و حفظ منافع کلان آن به اعلا درجهی آن میباشد، امری دست یافتنی و ممکن.......
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 23:27  توسط سالار پاشایی
|
از یاد رفتگان هم عصر
جهانی شدن اطلاعات، پیشترفتهای عظیم اقتصادی، مدرنیزه شدن هرچه بیشتر زندگی امروزین بشریت معاصر و دیگر دستاوردهای قابل چشم بشری در همهی عرصهها، تنها بخشهای مشخصی از جامعهی انسانی معاصر را مشمول گشته است. در حقیقت رفاهیات، امنیت و آسایش در این دریای بیکران و پر تلاطم، تنها ارمغان قستمهای مشخصی از جوامع کنونی انسانی بوده و زندگی نوین و آرامش نسبی در سایهی دستاوردهای علمی و تکنولوژیک، نوید بخش رهایی و گسست از فرودستی و فقر مفرط برای همه بافتهای جامعه بشری نبوده است. از حذف شدگان اجتماعی آمریکا و آمریکای لاتین گرفته تا اروپا و آسیا و آفریقای عقب مانده، فقر، بی عدالتی، عقب ماندگی و محرومیت شدید از زندگیای شایسته، روزانه انسانهای بیشماری را به کام انحرافات و آلودگیهای ناسالم اجتماعی و نهایتاً به کام مرگ فرستاده است.
از کار بیکار شدگان سیستم نوین تولیدی، تعرضات شرم آور شرکتهای چند ملیتی تولیدی و سرمایهداران قدرتمدار و عدم جوابگویی دولتهای حاکم، نتیجتاً خیل عظیم گرسنگان و راندهشدگان جامعه را به یکی از معضلات جدی و دردناک جامعهی امروزین مبدل نموده است. طبقات فرودست، زنان، کودکان و کارگران فقر زده هیچ گریزی جز فروغلطیدن به اقتصاد جنایی جهانی و یا تن دادن به ذلتهای غیر انسانی همچون افقی تحمیلی در زندگی پیش رو با خود ندارند. اگرچه در بخشی از این جوامع همچون آفریقا و بخشهای وسیعی از آسیا، مراحل تکامل اجتماعی همچون غرب پیموده نشده و بدین ترتیب دولتهای دیکتاتور حامی وضع موجود ستمهای مضاعفی را وارد آوردهاند، همچنین فرهنگ، مذهب و آداب و رسوم واپسگرایانه و عقب مانده نیز، وضعیتی وخیم و رنج آور را برای این کنشگران اجتماعی خلق نموده است.
هرچند در بیشتر این مناطق جنبشهای استقلال طلبانه و آزادیخواهانهی اصیلی بر ضد استعمار و دیکتاتوریهای سیاسی به پا خواسته و برای تغییر فلاکتهای وضع موجود به موفقیتهای مهمی دست یازیدند، اما به سرعت عیان گشت که" آزادی" نیز برای بر کرسی نشستگان جدید قدرت جز مستمسکی بیش نبوده و جامعه نیز تحت سیطرهی این قدرتهای محلی و منطقهای جدید، مجدداً به غرقاب فساد، فقر و فاصله فاحش طبقاتی و بازهم آزادی کشی سوق داده شده است و نهایتاً حفظ قدرت سیاسی_ اقتصادی، هدف و استراتژی اصلی اقلیتهای برقدرت نشسته به هر قیمتی بوده است نه آرزوها و خواستهای دیرین اقشار مختلف جامعه. از این رو تطبیق دادن خود با وضعیت جهانی در راستای منافع کلان قدرتمدران بازهم به معنای فراموش کردن زندگی و سرنوشت از یاد رفتگان معاصرو عرضه نمودن کاریکاتورهایی از دمکراسی و عدالت اجتماعی بوده است.
آزادی، هزاران افسون در آستین دارد که
آنانکه بندگی را وانهادهاند، هرگز نخواهند دانست
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 22:42  توسط سالار پاشایی
|
درک جهان معاصر(۳)
حوزهی سیاست، یکی دیگر از مهمترین عرصههایی است که طی چند دهه اخیر و در ادامهی روند تغییر و تحولات بنیادین جهان معاصر از آنها بی بری نبوده است. اگرچه جهان دو قطبی برای سالهای مدیدی راقم بسیاری از سیاستهای کلان بین المللی بود و تاثیرات عمیق آن بر تمامی سیاستگذاریهای دولتهای مختلف جهان و سران آنها به خوبی دیده میشد، اما فروپاشی بلوک شرق و کمونیسم روسی در اوایل دههی 90 میلادی، به طور شگفتی جهان سیاست را از این دو قطبی بودن رهانید و تسلط بلامنازع ابرقدرت افسارگسیختهی آمریکا، دیگر عرصههای امنیتی، نظامی، سیاسی و دیپلماتیک و استراتژیک را در سطج جهان برای دخالتهای مدید و بی مرز وی رها نمود.
از طرف دیگر جهانی شدن اقتصاد، ملی شدن سیاست را نیز با خود به همراه آورد و علی رغم اینکه دولت ملتها به مثابهی یک هویت مستقل در طی این سالها روبه کوچکی و ضعف نهاده و اتحادهای چندگانه و چند ملیتی جایگزین تدریجی آن گردیدند، اما سیاست ورزی شکل و وجهای دیگر یافت. بحران دمکراسی سیاسی در برخی نقاط جهان، بحران دولت ملتها و دگرگونی روابط قدرت، هندسهای جدید از قدرت را در قامت دولتهای شبکهای به عنوان آلترناتیو خود عرضه نمود. بازیهای پیچیده و بزرگ استراتژیک، برجسته شدن هرچه بیشتر رهبران سیاسی و مانورهای نمادین آنها در عرصهی بین المللی، استنتاج و تصویر دیگری را از جهان سیاست در سالهای اخیر عرضه نموده است. همچنین بارز بودن نقش نهادهای بینالمللی و سازمان ملل در مدیریت بحرانهای بوجود آمده در عرصه ژئوپولوتیک و تحت تاثیر دخالتهای بیرویه و پشت پرده آمریکا، معادلات بینالمللی و جنگهای بوجود آمده را به گونهی دیگری رقم زده است. حضور استعمار پسا مدرن و هار آمریکا در اعمال قدرت نظامی و امنیتی خویش علی رغم بحرانها و سلب مشروعیتهای داخلی خود، اما کماکان فاکتور پرقدرت تغییر و تحولات سیاست بینالملل بوده است. دولتهای جهانی همچون اتحادیه اروپا، چین، ژاپن و روسیه نیز با اینکه پرتوانتر از سالهای قبل ظاهر گشتهاند، ولی کماکان منافع کلان آنها و دورنمای پیشرفتشان، همسویی تدریجی و جهت داری را با محور سیاستهای هژمونی آمریکا پیموده ا ست.
از سویی دیگر در جامعه بدنبال تمامی تغییرات مذکور، و همزمان با تضعیف برخی نهادها و جامعه مدنی، روابط مردم با نهادهای قدرت و حاکمیت نیز مشمول بازتعریف و تغییراتی گشته است که بیشتر در جهت دوری و فاصله گرفتن از آنها سیر نموده است. اگرچه در مناطق مختلف جهان تنظیم روابط قدرت مابین مردم و نهادهای قدرت مبتنی بر فاکتورهای جداگانهای همچون منافع و تعلق طبقاتی و وضعیت حقوقی اقشار مختلف جامعه بوده است، اما بدون شک جهان شبکهای این وضعیت را به شکل دیگری به سوی بازتعریف و دگردیسی هدایت مینماید که سرنوشت میلینونها انسان بدان گره خورده است.........
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 19:57  توسط سالار پاشایی
|
سپری شدن دوران صنعتی و برآمدن جهان نوین و شبکه مانند، بدون شک بر زیربنای اقتصادی عظیمی که اقتصاد جهانی را در برگرفته شکل گرفته است. تجدید ساختارهای گریخته از بحرانهای گریبانگیر چند دهه ی گذشته به تغییر شیوه تولید، مناسبات تولید و تغییرات متعاقب آن انجامیده که بر دو فاکتور نوآوری و انعطاف پذیری به منظور نیل به بهره وری و توان رقابت بالا در سطح کلان تاکید شده است و همین جهش تدریجی بخش اساسی اقتصاد سرمایه داری نوین کنونی را تشکیل داده است. شکافهای بنیادین و تضادهای نگران کننده ی برآمده توام با این تحولات بزرگ در حوزه اقتصاد و اجتماع، بیش از هر زمانی ما را متوجه ی زیانهای وارده می نماید. تجزیه درونی نیروی کار به دو بخش اکثریت نیروی کار عمومی و غیر ماهر و بخش اقلیت مسلط بر تکنولوژی اطلاعاتی و با برنامه، ارجحیت تکنولوژی برتر و حذف اجتماعی میلیونها انسان تولید کننده که اکنون در مقام مصرف کننده ایی بی خاصیت و بی ارزش روز به روز به حاشیه رانده شده و بیش از پیش غرق در فقر و بی افقی گشته است و نهایتاً پایمال شدن تجربه و دستاوردهای زندگی کارگران تحت فشار بازار جهانی و منطق نوین آن، روندی را همراه با نگرانیهایی جدی به پیش میبرد که تضادهای طبقاتی و چند پارگی فاحش و خیره کننده آن از جمله مسائل قابل توجه و تاسف آور میباشند...............
از سوی دیگر و در این وضعیت در عرصه اجتماع نمایان و پدیدار شدن نهضتهای اجتماعی تاثیر گذاری همچون نهضتهای هویتی ملی گرایی، نهضتهای فمنیسم، محیط زیست، مخالفان نظم نوین جهانی، حقوق بشر، همجنسگرایی و بنیادگرایی اسلامی به مثابه ی واکنشهای مقاومت کننده و انتقادی، علی رغم به خدمت گرفتن دستاوردهای نوین تکنولوژیک عصر ارتباطات برای دستیازی به اهداف خویش در صدد پافشاری هر روزه بر حقوق خویش بوده و هر یک به طریقی سعی در پراکتیزه کردن انتقادات خویش و کسب اهداف و استراتژی خود میباشند. هر چند منطق جهان شبکه ای و اقتصاد پر قدرت آن حتی در عرصه اجتماع غیر همسویان خود را میخواهد به بیرون از قاعده و قلمرو خود براند، اما باید دید که این نهضتها نیز به چه طریقی پارادایمهای خود را از جامعه ی دلخواه ارائه میدهند و چگونه خواسته ها و مطالبات خویش را تحمیل خواهند نمود. در هر صورت برجسته شدن فرهنگهای نوین و متعدد و جای دادن خویش به مثابه ی مبنا و بستری پرتوان و ارتباط پیچیده و تنگاتنگ آن با قدرت و سرمایه از بسیاری جهات دورنمایی جداگانه را تعیین خواهد کرد. در این تردید نباید کرد که برای نمونه مناسبات جدید تولیدی، جایگاه پیدا نمودن فرهنگها و ترقیهای عصر ارتباطات در عرصه اجتماع بحران پدرسالاری و زوال تدریجی آن را با خود نوید داده است، هر چند این تغییر شامل همه بخشهای این کره خاکی نمیشود اما بدون شک این روند دیر یا زود دوردست ترین مناطق در خواهد نوردید. آری پیچیدگیهای جهان معاصر و تغییر و تحولات در حال وقوع آن ما را بیش از هر زمانی در مقابل پرسشهای بیشمار و فراوان دیگری قرار میدهد که حوزه های دیگر انسانی و جامعه بشری را تسخیر نموده و ما را با شتابی باور نکردنی در عصر کامپیوتر و تکنولوژی برتر توام با نگرانی به دنبال خود میکشاند............
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 21:2  توسط سالار پاشایی
|
درک جهان معاصر(۱)
آنچه ما را وادار به تفکری عمیق و هر روزه در مورد جهان پیرامونمان مینماید، مجموعه ای است از تغییر و تحولات عمیق سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و... که به طور مستقیم وغیر مستقیم زندگی هرکدام از ما را در هر بخشی از این جغرافیای عظیم وبیکران کره ی خاکی، به طور مثبت یا منفی تحت تاثیر قرار داده است. تغییر و تحولاتی که سراپا غرق در به چالش کشیدنهای ساختارهایی است که جامعه ی بشری طی قرون متمادی و در ادامه فراز و نشیب تکامل اجتماعی خود بر آنها استوار بوده و به تولید و بازتولید معانی و ارزشهای بیشماری در هر برهه ای از تاریخ و با مضامینی جداگانه نائل آمده است. در این میان انسان تنها و دردمند معاصر خواسته و ناخواسته بر مسیری قرار گرفته که باید بر بازمانده های فروپاشی این ساختارها و برآمدن پدیده ها و دستاوردهای نوین آن، زندگی خود را همسو و این روند را همراهی نماید. آری جامعه ی شبکه ای و چالشهای جدی فراروی آن که برخی از اندیشمندان و صاحبان اندیشه ی غرب آنرا با نام "عصر اطلاعات" نامگذاری نموده اند، انسان معاصر را به کنکاش و تعمق زیادی برای بازیابی و بازتعریف ارزشها و معانی از دست رفته و نیل به تصویری ایده آل از زندگی شایسته وامیدارد. پراتیک آگاهانه و خردمندانه ی فردیت مدرن بدون شک از دیگر نیازهای این وضعیت است. درک واقعی و عینی جهان معاصر نیازی است غیر قابل انکار همچون فروغی روشنی بخش بر کوره راههای آتیه ی زندگی.......
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 20:46  توسط سالار پاشایی
|