دیر زمانی است که بخش زیادی از مشرق زمین، یعنی جایی که بر بازماندههای فروپاشی امپراطوریهای عظیم و نامدار تاریخ شکل گرفته(خاورمیانه) از دیگر مناطق این کره خاکی در همه عرصهها عقب مانده است. جغرافیایی که مهد ارتجاع، تعصبات قومی و مذهبی بوده و نهایتاً خونریزیهای تراژیک بیشماری در آن به وقوع پیوسته است. بازماندن از پروسهی تکامل اجتماعی به موقع همانند جهان مدرن و طی نشدن روند مدرنیزاسیون، عواقب زیانبار فراوانی را بر این بخش از جامعه انسانی تحمیل کرده است. اقتصاد، فرهنگ، اجتماع و سیاست و... پیوسته در دام واپسگرایی مذهبی و بافت سنتی انسانی آن از آسیب دیدگان اصلی این وضعیت بودهاند. استعمار و استبداد همچون بدیهیاتی همیشگی از سدههای گذشته تاکنون توسط ابرقدرتهای جهانی پراکتیزه شده است به طوری که اثرات زیانبار آن در اعماق فرهنگ مردمان این سرزمین رسوخی باور نکردنی نموده است. تراژیکتر از هر چیزی در این میان "آزادی" است که قربانی گشته است. نه چکمهی استعمار(در قامت آزادیخواهی) علی رغم فریبکاریهایش، آزادی را نهادینه کرد و نه آزادیخواهان استبدادگرا به وعدههایشان عمل نمودند. همگی فرزند خلف آزادیکشی در این سرزمین بودهاند.
بازماندن از تکاملی تاریخی، پس راندن مبارزات طبقاتی و ممانعت روند در حال جریان دموکراتیزاسیون، پایمال نمودن حقوق دمکراتیک، سرانجام نطفهی استبداد و آزادی کشی را به پیش رانده است. آری آزادی هر روزه هزاران بار در این سرزمین مدفون میشود و میمیرد. افقهای غبار زدهی رهایی تا واپسین لحظات ایستادگی میکنند شاید که سوسوهای دفاع از انسانیت تلفیق با مبارزهی واقعی خود شوند و نوید بخش نیل به آزادی شوند. انگار هزینهی نیل به آزادی در این دیار برای طبقات مختلف و ملل تحت ستم بیش از هر جای دیگر دنیا، بسی سنگین و گرانبار به نظر میآید.
در حالی که این بخش از مشرق زمین به مرکز ثقل تحولات جهانی مبدل شده، پیکرهی بشریت بیش از هر جایی دیگر زخم برمیدارد و غرق در خونابهی خود میشود. نباید در سوگ آزادی نشست و عرصه را واگذار کرد چرا که چشم اندازی جز فنا شدن حقیقت را به دنبال نخواهد آورد. نفی نهادهای تحمیلی سلطه و روابط فرومایهی آن را باید فرودستان، پیشتاز سنگرش باشند تا که آزادی و عدالت را از فروافتادن به کام مرگ نجات داده و رهایی همیشگی به بار بنشیند. باید به در سوگ نشستگان آزادی گفت که افق مبارزهی تاریخی بشریت هنوز زنده است.
